اگه همین جا روی این زمین خاکی دلهامون رو مهربون کنیم
و دستامون رو به هم بدیم
با هم میریم اون بالا بالاها توی اسمونا تو یه دنیای پاک و قشنگ
یا توی بغل خدا.....
اگه همین جا روی این زمین خاکی دلهامون رو مهربون کنیم
و دستامون رو به هم بدیم
با هم میریم اون بالا بالاها توی اسمونا تو یه دنیای پاک و قشنگ
یا توی بغل خدا.....
ما میتوانیم از همین نکته برای به یاد اوردن کل هستی و ارتباط با اقیانوس اعظم اگاهی دنیا تماس
بگیریم.ما میتوانیم از همین نکته کلیدی برای جستن راهی جهت ثبت سریع و ماندگارهراطلاعاتی
در ذهن خود بهره جوییم.
به راستی وقتی به تنهایی به این همه عظمت متصلیم ایا دیگر دلیلی برای تنهایی داریم!؟
بيگانه جدا دوست جدا مي شكند
بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست
از دوست بپرسيد چرا مي شكند؟
از دوست بپرسيد كه آخر جانم
داني كه دلم بي تو چرا مي شكند؟
با دوست بگوئيد كه هر شب سازد
هر روز بيا دش همه را مي شكند
گر گوشه ي چشمي به گدايش سازد
اين قامت رعنا به تمنا شكند
شلاق زنان به تاب گيسويش دل
اندر طلب باد صبا مي شكند
اين لعل لبش گر به لبم باز آيد
شكر به كجا؟ خمر طلا مي شكند
گر آينه اي عكس رخ يار دهد
اين عشق بدان آينه را مي شكند
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد...
البوم جدید بنیامین ـ۸۵
برای دانلود اول راست کلیک کنید بعد save target as رو انتخاب کنید
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ،نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: "صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان.فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت:"سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:"بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"
و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
روزنه ای از نور هم می تواند دنیایی را نورانی کند
فقط اگر از خدا بخواهی که روزنه ای نمایان کند
ارام ارام گام بردار
قدم در جاده ای اشنا بگذار
که حتی شاخ و برگ درختانش اشناست
صدای پرندگان را گوش کن
هم صدای قلبت میخوانند
اسمان را نگاه کن
تا فرزندان کهکشان راهت را نشان دهند
با هراس خدا حافظی کن
گرمای خورشید را در قلبت حبس کن
طراوت گلها را در روحت ذخیره کن
اندیشه ات را پر از شبنمهای لاله کن
با خود زمزمه کن اسرار وجودت را
گامهایت را تند تر بردار
به جنگ بدی ها و نفرت ها
به جنگ پستی ها و ذلت ها برو
اینک تنها پناه گاه خوبی تو هستی
بیانت را غرق یاس کن
که ز عطرش عالمی مست شوند
همچنان پیش برو
بزرگی را از برگ بیاموز
گامهایت را استوار کن
پایان راه نزدیک است
یادت بماند که در جاده
تمام خوبیها را در خود انباشته کردی
اینجا اخر دنیاست
از خوبی ها یاری بخواه
در دل زمین گودالی عمیق حفر کن
حال تمام دروغ ها و دو رنگی ها و نفرت ها را
گور کن
اکنون تو پیام اور شادی هایی
ناجی بشریت
دنیا را کلبهءعشق و محبت کن...
از:خودم![]()
تنها سرمایه ام زلالی
همه عشقم طراوت تک غنچهء سرخ
من ان دشت سپیدم به مساحت قلب پهناورت
ارزویم حس کردن رد پای اسبهای وحشی
و تنها امیدم رویش شاخه گلی![]()
گرچه
تنهای تنهایم...
از:خودم![]()
یه روز میاد که دنیارو کلی تماشا می کنم
چشمامو واسه دیدن خوب و بدش وا می کنم
یه روز میاد که دنیارو پیاده کوه به کوه میرم
بغل می گیرم کوها رو می گم نباشن می میرم
یه روز میاد ابر چشام یه عالمه گریه کنه
دریا می شن اشکای من می گن که غم فراوونه
یه روز میاد که این دلم عاشق و دیوونه بشه
سراسر دشت دلم لاله و پروانه بشه
یه روز میاد که با همه تنهاییهام تنها بشم
همون روزا تو با تموم خوبیهات میای پیشم
یه روز میای دنیای من یه شکل زیبا می گیره
قصهء زنده بودنم دوباره معنا می گیره
یه روز میای به قلب من یه شاخ گل هدیه میدی
به شهر اروم دلم یه قصر ایینه میدی
یه روز میای با دستامون یه کلبه از گل می سازیم
غصه هارو به رودخونه غم رو به دریا می بازیم
یه روز میای به زندگی رنگ یه رنگی میزنی
برای من با بودنت ساز رهایی میزنی
یه روز میای دنیا پر از قلبای مهربون میشه
یه روز میشه روح همه به رنگ اسمون میشه
از:خودم![]()
می گذرند و تو هنوز در جاده مانده ای
من تو را فریاد میزنم تو مرا می سرایی
به پایان جاده دگر نیندیش ای تنها
گاه بیندیش به تنهایی
به من
تا پایان دهیم غربت
با هم به یاد هم........
از:خودم![]()
تا در پاک ترین گوشهء اسمان عشق را
نثار چشمانت کند
حال تو با روح اسمانیت بخواه که
چشمانت مال من باشد
از: خودم![]()
فکر نکن که اگه گاهی وقتا خلاف واقعیت رو بگی
درون خودت رو
قایم کردی یا به نفعته چون اینجوری خودت
رو گول زدی
و یه وقت میشه که خودتم یادت میره که واقعا"
چی می خواستی و
چی می خوای..........
نداشته باشم
به نحاس صدا دهنده و سنج فغان کننده مانند شده ام.
اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و اگاه باشم
بر تمام اسرار
وبر تمامی دانش ها اگر ایمانم چنان کامل باشد
تا انجا که کوه ها را جابجا کنم
وعشق نداشته باشم هیچم.......
دیشب روی پله های معبد زنی را دیدم که میان دو مرد نشسته بود
.یک روی چهره اش رنگ پریده بود و روی دیگرش بر افروخته...